تبليغاتX
مدرنها
سیاسی-فلسفی -موسیقی-ادبی
ای عزیز:

مجنون صفتی باید تا از نام لیلی  شنیدن جان توان باختن....

کار طالب آن است که در خود جز طلب عشق نطلبد.

وجود عاشق از عشق است بی عشق چگونه زندگی کند؟

حیات از عشق می شناس و ممات بی عشق میاب.

                                     

                                                    "عین القضات همدانی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 13:30  توسط محمد صادقی  | 

 

دلخوش به سکوتم......

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 18:35  توسط محمد صادقی  | 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی،

اگر سفر نكنی، اگر كتابی نخوانی،

 اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

 اگر از خودت قدردانی نكنی.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/07ساعت 20:44  توسط محمد صادقی  | 

 

فراموش کن،

آنچه را که نمی توانی بدست آوری....

و بدست آور،

آنچه را که نمی توانی فراموش کنی...

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/13ساعت 2:12  توسط محمد صادقی  | 

خداوندا

اگر تو مرا خواستی

من آن

خواستم

که تو خواستی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/04ساعت 2:29  توسط محمد صادقی  | 

که ایستاده به درگاه ... ؟
 آن شال سبز را ز شانه ی خود بردار
 بر گونه های تو آیا شیارها
 زخم سیاه زمستان است ... ؟
در ریزش مداوم این برف
 هرگز ندیدمت
زخم سیاه گونه ی تو
از چیست ؟
 آن شال سبز را ز شانه خود بردار
در چشم من
 همیشه زمستان است. 

  
+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/06ساعت 17:14  توسط محمد صادقی  | 

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند

نه اراده دوست نداشتن

نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن

و با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند.......!!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/17ساعت 17:33  توسط محمد صادقی  | 

 

 

فقط خورشید حق دارد که لکه داشته باشد...........

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/01ساعت 11:47  توسط محمد صادقی  | 

باید که مرد

مرد باشد

آتشفشان درد

              ولی

              سرد

اینک پر از گریه

                   نمی بارم.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/28ساعت 1:45  توسط محمد صادقی  | 

امروز فراقتی پیش آمد تا وبلاگم رو مرور کنم وبلاگی که گاهی تنها

خواننده اش خودم بودم

به صد رسیدم نمی دونم این صد واقعیه یا نه چون همیشه عادت نقد رهام

نمی کنه و گاهی پست های خودم رو پاک کردم

 بی جایگزین........

آیا جرات کردم خودمم پاک کنم؟

بی جایگزین!

من خودمو مرور می کردم.خط به خط از نو و گاهی

 حتی بالاتر از سر خط از اول دفتر

غم.شادی.عشق.دیوانگی.حیرانی.سرگشتگی.تمنا.وصال....................

این همه من بودم نه کم نه بیش

این من بودم در غالب کلمات

همه این کلمات من بودم

من.من.من

من شاد .من غمگین.من مجنون.من عاشق.......

 

کرده ام طی صد بیابان را به شوق یک جنون

 من از این دیوانه بازی ها فراوان کرده ام

حاصلش تکرار من تا بی نهایت بوده است ...

بارها این درد را اینگونه درمان کرده ام

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/23ساعت 19:35  توسط محمد صادقی  |